یه کار قدیمی
بدون هرگونه توضیح اضافه
فقط
تقدیم به تو که از لابلای اونهمه تیغ و نمک و خورده شیشه منو بیرون کشیدی که کاش............
توری سفید روی سر دخترک نشست
حاجی کنار تازه عروسش به شک نشست
غمهای دخترک که به دریا شبیه بود
آرام و تلخ روی دلش تک به تک نشست
مادر به چشمهای ترش دست می کشید
دختر کنار سفره به زور کتک نشست
کف می زدند مرد ده پشت حجله اش
بر زخمهای کهنه قلبش نمک نشست
(حاجی نزول خوار کثیفیست دخترم)
این را که گفت روی لبانش ترک نشست
با با رحیم مرد فقیر یست بی نوا
بیچاره ایی که قافیه را باخت شک نشست-
روی خیال دختر و خود را عقب کشید
زانو بغل گرفت کنار دشک نشست
جارو کشید روی تمام عقایدش
حسی عجیب کنج دلش کم کمک نشست
تور سفید دامن گلدار خون سرخ
آن شب به روی عصمت تاریخ لک نشست
فردای خون و خنجر و خوابی همیشگی
خاکی سیاه بر کفن دخترک نشست
تا............
وقتی رسیدیم دیدیم
خوشبختی همان لحظات بود.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
میدونین تصمیم گرفتم از شر همشون خلاص شم پس همه رو میزنم توی این پست
حتما نظرتون رو بهم بگین
تقدیم به فرشته ی غرور آفرین ستاره ها و کسی که از لای انگشت های دستش به دنیا اومدم
1
زن بود تمام سرنوشتش زن بود
گل بود ولی به سختی آهن بود
عمری به زمین شکنجه کوبش کردند
جرمش تنها زیاد فهمیدن بود
.............................
2
گفتند که از گلیم خود پایت را
از آخور هم سرو بقایایت را
بیرون که نیاوری بقایت حتمیست
از حنجره ات نیز نفسهایت را
.....................
3
از فرط نبود دود دق می کردیم
شاعر که نمی سرود دق می کردیم
وقتی که به شعر ناسزا می گفتند
سیگار اگر نبود دق می کردیم
......................
4
یک درد به پشت سیزده تن بودم
از بطن سیاه سیزده زن بودم
هر ماه تولدم عقب می افتاد
زاییده ماه سیزده من بودم
......................
5
در هق هق گریه ات مذابم کردی
با روح فرشتگیت آبم کردی
با تک تک فندکم تو را سوزاندم
اما تو دوباره انتخابم کردی
.....................
6
از شرط ادب فقط سلامش کم بود
تابستانی که پشت بامش کم بود
من بودم و دست های گرمی که نبود
این جشن فقط دیازپامش کم بود
......................
۷
پرسیدن من جواب و تنهایی و عشق
یک جعبه قرص خواب و تنهایی و عشق
تو رفتی و حس دلخوشی هایم رفت
من مانده ام و طناب و تنهایی و عشق
.......................
۸
گفتیم من و تو میشود ما که نشد
گفتیم که مرد مرد تنها که نشد
تو آمده بودی و دلم گفت بکن
یکبار دهن کجی به دنیا که نشد
.....................
۹
الکل که نبود دست کم رازی شد
قربانی یک پشت هم اندازی شد
دامادش را طفلی طناب بندان کردند
بیچاره عروس خیمه شب بازی شد
......................
۱۰
یک مشت ضعیف و بی گناهیم پدر
هرچند اسیر دست چاهیم پدر
تقصیر تماممان فقط گردن توست
ما حاصل یک شب اشتباهیم پدر
....................
۱۱
آلوده تر از هوای تهران بودی
اصلا تو درست مثل حیوان بودی
یا اینکه چراغ قرمزت دائم بود
یا اینکه همیشه راه بندان بودی
.....................
ما غار نشین و زخمی قندیلیم
قابیل که نه عروسک هابیلیم
هر روز هزار دفعه می میریم و
عمریست که بازیچه عزراییلیم
.......................
۱۳
با اینکه تمام قصه را ساخته اند
هم نسلانم تمامشان باخته اند
من یک سگ ولگرد حقیرم که فقط
قلاده به گردنم نیانداخته اند
.........................
ما روز که نه شب سیه کارانیم
یک قطره پر از نهنگ آویزانیم
باشد به زمینمان بپاشید اما
لازم به تذکر است ما انسانیم
...........................
آن مرد بد از دود خوشش می آید
از آتش نمرود خوشش می آید
در شهر تجارتش فروش ماهی ست
از آب گل آلود خوشش می آید
.............................
۱۶
از شهر متاع سو ظن آوردند
یک مشت عروس بد دهن آوردند
رفتند به حج هزار و یک اقتاپوس
سوغات برایمان کفن آوردند
.............................
۱۷
آنقدر غریبه ایی که آقا شده ایی
یک حرف آضافه ایی که تنها شده ایی
زاییده زنی برای تو مشتی درد
یعنی که مبارک است بابا شده ایی
..............
۱۸
وقتی روحم دوباره می خشخاشد
انگار نمک به زخم من می پاشد
از من که گذشت و قصه ام پایان یافت
ای کاش که جان او سلامت باشد
..........
می دونین گاهی آدم به خودش میگه اینجا دیگه آخر خطه حتی خدا هم دیگه کاری ازش بر نمیاد کارت تمومه بچه
اما
در کمال تعجب می بینی هنوزم میشه یه کاری کرد
میدونین خدا خیلی بزرگه اونقدر که همیشه یه کاری ازش بر میاد
اما فکر کنم ایندفعه دیگه واقعا....
به هر حال یه غزل جدید تقدیم به همون که فکر میکنم کاریه که خدا برای من کرد تا همه عمرم رو ممنونش باشم
خل وچل دختر خالو رمضان می رقصد
آنقدر خل که به آهنگ اذان می رقصد
کدخدا رفته که شاید بتوان کاری کرد
رفته آنجا که خدا مثل زنان می رقصد
کد خدا مرد بدی نیست ولی می گویند
گاه با دختر بدکاره خان می رقصد
خل وچل دختر خوشگل نکند خام شوی
حسد است اینکه میان دهتان می رقصد
تو چه میدانی از اینجا که بخواهی بروی
شتر گیج اجل کف به دهان می رقصد
کدخدا عاشق چشمان ورم کرده توست
چشم هایی که در اوج سرطان می رقصد
تو بمانی چه کسی جرات رفتن دارد
تو بمانی چه کسی با چمدان می رقصد
تو بمانی به خدا مزرعه هم می رقصد
من قسم می خورم آری تو بمان می رقصد
نشود گریه کنی گول دلت را بخوری
پیش خود فکر کنی از غم نان میرقصد
نشود بعد بگویند که نرگس خاتون
بی نوا در عوض چند قران می رقصد
کدخدا خسته و درمانده نباشی اما
همه خوابند و بر کوه خزان می رقصد
نرگست رفته مسافر شده یعنی شاید
رفته دور از پدر چشم چران می رقصد
ته این شعر در آبادی رقاص آباد
هر که مست است به آهنگ بنان می رقصد
تا بعد....
مبارک غلام شماست و امیدوارم سالی پر از شعر پیش روی همه شما دوستای خوبم باشه
این اولین پست سال هشتاد و شش منه و امیدوارم خداوند کمک کنه و البته فرشته تنبلی هم خودشو بازنشسته کرده باشه تا بتونم تند تند بروز کنم
این پست رو تقدیم می کنم به فرشته نجاتم از شر سیاهیا و اون که دلش مث دریاست
امیدوارم همیشه بخنده و من رو هم تنها نذاره.
یه غزل جدید جدید
سیاه تر شده ایی در سیاه چال کثیفت
تو مانده ایی و فقط دستهای خالی کیفت
دودست داری وانگار بی رمق ترازآن است
که نیمه خیز بگیری به زانوان ضعیفت
زنی نشسته کنارت بدون آنکه بفهمی
که میشود بچرانیش در نگاه نحیفت
تومانده ایی وسکوتی که آن سکوت توهستی
که سرد میشود از درد ناله های خفیفت
چه ناامیدی شومی که فکر میکنی اصلا
تمام وسوسه ها هم نمیشوند حریفت
چه عاشقانه تورا میکشند مردمکانش
بدون آنکه بیفتد خطی به قلب شریفت
ببین کجای زمانی که میشوند نفسها
شبیه خنجر تیزی به قاب حس لطیفت
تو مانده ایی و فقط دستهای خالی کیفت
سفیدتر شده ایی از سیاه چال کثیفت
موفق هستید فقط بخندید
سلام به همه و بازم معذرت به خاطر تنبلی
یه غزل جدید و ویرایش نشده از خودم که اگه نقدش کنین یا لااقل نظرتون رو بهم بگین لطف بزرگی میکنین
گفتم کجای قصه برایت جهنم است
گفتم بگو عزیز دلم وقتمان کم است
گفتم به قدر کافی از این شهر رانده ایم
گفتم نرقص بین جماعت محرم است
گفتم گناه وسوسه کودکانه نیست
ول کن تمام شهر پر از ابن ملجم است
گفتم که آسمان پراز افتادن است و بس
گفتم بمان سقوط من و تو مسلم است
گفتم اگر پرنده نباشی چه میشود؟
اصلا مگر قضا و قدر دست آدم است؟
گفتم کسی که عاشق رنگین کمان شود
اینجا میان این همه رسوای عالم است
زل زد به چشم های پر از حیرتم و گفت
من با توام و این همه آنچه گفتم است
فعلا.........
سلام به همه دوستان و آشنایان برسانید چون باعث شادی روح آن مرحوم و تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود.
راستش گفتم این پست رو اختصاص بدم به یه شاعر با استعداد و در صورت جدی گرفتن قضیه آینده دار که خب براساس همون باند بازیا و انحصار طلبیای همیشگی معمول در دیار ادب پرور و ادیب کش یزد مثل خیلیا تو انجمنای ریز و درشت شهرم داره تلف میشه.
فعلا سه تا دو بیتی یا در پاره ایی اوقات دوبیت از او :
(۱)
سلام به همه وممنون به خاطر پیامها تون
دوستتون دارم خودتونم می دونین
نه؟
چندتا رباعی تقدیم به همه مخصوصا شما
رباعی (1)
آن مرد بد از دود خوشش می آید
از آتش نمرود خوشش می آید
انگار تجارتش فروش ماهیست
از آب گل آلود خوشش می آید
رباعی (2)
ما نسل همیشه بی گناهیم پدر
هر چند اسیر دست چاهیم پدر
تقصیر تماممان فقط گردن توست
ما حاصل یک شب اشتباهیم پدر
رباعی (3)
انگشتانش عروس قالیبافیست
تاریکی ده برای رنجش کافیست
یک شب هم تنها کنار تنهایی خود
می میرد واین کمال بی انصافیست
تا بعد.........
فعلا.....
بالاخره سلام.اونم بعد از حدود یه سال واندی
راستش تا حالا همیشه باخودم فکر می کردم آخه بین اینهمه وبلاگ وسایت و غیره و غیره کی میاد این وبلاگو واسه خوندن انتخاب کنه البته نواحی خاصی از بدن هم که دچار یه سری مشکلات خاص ایرانی بودن مزید بر علت میشدن وخلاصه این شد که شد.اما حالا که همه چی یه جورایی عوض شده ونه من اون منم نه زندگی اون زندگی و نه آدما اون آدما دلم میخواد مث همه آدما یه نظمی به وبلاگم بدم لااقل خودم که میخونمش خب خودش میشه یه مخاطب دیگه نه؟
خب برای شروع یه غزل تقدیم به خودم (تنها مخاطب این وبلاگ) و همه اونایی که توی دنیای بی کران مجازی تصادفا واز بخت بدشون به این نوشته ها بر میخورن.
( پس دوباره سلام به دنیای اینترنت)
من پوزخند مسخره روزگارتان
آنقدر احمقم که بمانم کنارتان
قلاده نیستم که ببندیدهرغروب
زیر گلوی خونی سگهای هارتان
باور کنید من علف هرزه نیستم
تا له کند دماغ مرا کشت وکارتان
همراه سوگواریتان گریه می کنم
می خندم آنچنان که شما در بهارتان
سوگند میخورم که برای نجات هم
ابروی درد خم نکنم زیر بارتان
سوگند میخورم که برقصم در آسمان
باهر صدای کف زدن ازپای دارتان
من آدمم واین همه آنچه هست نیست
عکسی که نقش بسته به دیوار غارتان
عکسی که در تمام زمان گوش کرده است
با خستگی به نعره دیوانه وارتان
باید بگویم آه مجالی نمانده است
باید-چه حیف- رد شوم از روزگارتان
هرچند بر تنم که پر از بوی لاشگیست
تف میکنید فاتحه خوان در مزارتان
من عاشقم و این همه آنچه هست هست
امضا اسیر شهر شما دوستارتان0000
فعلا....