یه کار قدیمی
بدون هرگونه توضیح اضافه
توری سفید روی سر دخترک نشست
حاجی کنار تازه عروسش به شک نشست
غمهای دخترک که به دریا شبیه بود
آرام و تلخ روی دلش تک به تک نشست
مادر به چشمهای ترش دست می کشید
دختر کنار سفره به زور کتک نشست
کف می زدند مردم ده پشت حجله اش
بر زخمهای کهنه قلبش نمک نشست
(حاجی نزول خوار کثیفی است دخترم)
این را که گفت روی لبانش ترک نشست
با با رحیم مرد فقیری است بی نوا
بیچاره ای که قافیه را باخت شک نشست-
روی خیال دختر و خود را عقب کشید
زانو بغل گرفت کنار تشک نشست
جارو کشید روی تمام عقایدش
حسی عجیب کنج دلش کم کمک نشست
تور سفید دامن گلدار خون سرخ
آن شب به روی عصمت تاریخ لک نشست
فردای خون و خنجر و خوابی همیشگی
خاکی سیاه بر کفن دخترک نشست
تا............
