بالاخره سلام.اونم بعد از حدود یه سال واندی
راستش تا حالا همیشه باخودم فکر می کردم آخه بین اینهمه وبلاگ وسایت و غیره و غیره کی میاد این وبلاگو واسه خوندن انتخاب کنه البته نواحی خاصی از بدن هم که دچار یه سری مشکلات خاص ایرانی بودن مزید بر علت میشدن وخلاصه این شد که شد.اما حالا که همه چی یه جورایی عوض شده ونه من اون منم نه زندگی اون زندگی و نه آدما اون آدما دلم میخواد مث همه آدما یه نظمی به وبلاگم بدم لااقل خودم که میخونمش خب خودش میشه یه مخاطب دیگه نه؟
خب برای شروع یه غزل تقدیم به خودم (تنها مخاطب این وبلاگ) و همه اونایی که توی دنیای بی کران مجازی تصادفا واز بخت بدشون به این نوشته ها بر میخورن.
( پس دوباره سلام به دنیای اینترنت)
من پوزخند مسخره روزگارتان
آنقدر احمقم که بمانم کنارتان
قلاده نیستم که ببندیدهرغروب
زیر گلوی خونی سگهای هارتان
باور کنید من علف هرزه نیستم
تا له کند دماغ مرا کشت وکارتان
همراه سوگواریتان گریه می کنم
می خندم آنچنان که شما در بهارتان
سوگند میخورم که برای نجات هم
ابروی درد خم نکنم زیر بارتان
سوگند میخورم که برقصم در آسمان
باهر صدای کف زدن ازپای دارتان
من آدمم واین همه آنچه هست نیست
عکسی که نقش بسته به دیوار غارتان
عکسی که در تمام زمان گوش کرده است
با خستگی به نعره دیوانه وارتان
باید بگویم آه مجالی نمانده است
باید-چه حیف- رد شوم از روزگارتان
هرچند بر تنم که پر از بوی لاشگیست
تف میکنید فاتحه خوان در مزارتان
من عاشقم و این همه آنچه هست هست
امضا اسیر شهر شما دوستارتان0000
فعلا....